مراد على شمس
335
با علامه در الميزان ( فارسى )
طبقات بشر را از شاه و رعيت و حاكم و محكوم و سرباز و فرمانده و خادم و مخدوم را بهطور يكسان محترم شمرده ، و امتيازات و اختصاصات زندگى را لغو نمود ، و در احترام جانها و عرض و مال همه حكم به تسويه فرمود ، افكار و عقايد و خواستههاى همه را مورد اعتنا قرار داد ، يعنى همه را در به كار بردن حقوق محترم خود در حد خود تام الاختيار ساخت و همچنين آنان را بر كار خود و بر دستمزدى كه كسب كردهاند و منافع وجودشان مسلّط كرد . روى اين حساب زمامدار در حكومت اسلامى ولايتى بر مردم جز در اجراى احكام و حدود و جز در اطراف مصالح عامّى كه عايد به مجتمع دينى مىشود ندارد ، و چنين نيست كه هرچه را دلش خواست بكند و هرچه را كه براى زندگى فردى خود پسنديد به خود اختصاص دهد ، بلكه در مشتهيات شخصى و تمتّعات زندگى فردى مثل يك فرد عادى است ، و هيچگونه امتيازى از سايرين ندارد . آرى اسلام با اين طرز حكومت موضوع و زمينه استرقاق به زور و قلدرى را از بين برده است . و همچنين ولايت پدران را هم نسبت به فرزندان محدود نموده ، و تنها در حضانت و نگهدارى اولادشان ولايت داده و در عوض بار سنگين تعليم و تربيتشان و حفظ اموالشان در ايّام حجر و كودكى آن را هم به دوششان گذاشته تا رسيدن فرزندان به حد بلوغ و آنگاه از دوششان برداشته و آن ولايت نيز از آنان سلب شده و در تمامى حقوق اجتماعى دينى با فرزندان خود برابر مىشوند . و ضمنا اسلام سفارشات اكيدى هم به فرزندان كرده كه زحمات پدران را در راه تعليم و تربيتشان منظور داشته و در عوض به آنها احسان و نيكوئى